مهتاب
همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند...
نويسندگان

بین صفحات آخر کتاب خانوادگیمان

بین لابلای آخرین واژه های باقی مانده از این شجره نامه ی قطور

دنبال شباهتم با آنها می گشتم

با آنها که اجدادم محسوب می شدند و خونهاشان در رگهام جاری بود

با آنها که در لابلای ورق های این تاریخ بی ستاره گم شده بودند و

گم شده بودم و

کم شده بودم

کمتر از هر ازدیاد نسلی اندکی پیش از انقراض کامل بشر!

[ یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مهتاب ]

در یکی روز عجیب ، مثل هر روز دگر ، خسته و کوفته از کار ، شدم منزل خویش

منزلم بی غوغا ، همسرو فرزندان ، چند روزی است مسافر هستند ، توی یک شهر غریب

فرصتی عالی بود ، بهر یک شکوه تاریخی پر درد از او

پس به فریاد بلند ، حرف خود گفتم من

با شما هستم من

خالق هستی این عالم و آن بالاها

من چرا آمده ام روی زمین ؟

شده ام بازیچه ؟ که شما حوصله تان سر نرود ؟

بتوانید خدائی بکنید ؟ و شما ساخته اید این عالم ،

با همه وسعت و ابعاد خودش ، تا بنمائید ،

قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان ؟؟؟

هیبتا ! ما همگی ترسیدیم ! به خداوندیتان ، تنمان می لرزد

چون شنیدم ز هر گوشه کنار ، که شما دوزخ سختی دارید .

آتشی سوزنده و عذابی ابدی

و شنیدم اگر ما شب و روز ، ز گناهان و زسرپیچی خود توبه کنیم ،

چشممان خون بارد و بسائیم  به خاک درتان پیشانی ،

و به ما رحم کنید ، و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال

حور و پردیس و پری هم دارید

تازه غلامان هم هست ، چون تنوع طلبی آزاد است

من خودم میدانم که شما از سر عدل ، بخت و اقبال مرا قرعه زدید ،

همه چیز از بخت است شده ام من آدم ،

اشرف مخلوقات ، راستی حیوانات ، هر چه کردند ندارند کیفر ؟؟

داشتم خدمتتان میگفتم ! قسمتم این بوده ،

جنس من مرده شده ، آمدم من دنیا ، مرز سال دوهزار

قرعه ام این کشور و همین شهرو دیار

پدرم این بوده که به من گفت پسر : مذهبت این باشد

راه و رسم و روشت این باشد

سرنوشتم این بود ،

جنگ تحریم و از این دست نِـعَم

هر چه شد قرعه من این آمد

راستی باز سؤالی دارم ! ناظری حاضر بود ؟؟

من جسارت کردم ، آب هم کز سر بگذشته ، پاسخی نیست

ولی میگویم : من شنیدم که کسی این میگفت

چشم تنها ز خودش بیخبر است

چشم را آئینه ای می باید ، تا خودش را دریابد،

عجبا فهمیدم ، شده ام آئینه ای بهر تماشا شما

به شما بر نخورد ...! از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز ؟؟؟

ظلم و ستم آئینه را می بیند ؟؟

شاید این آئینه معیوب و کج است ؟ خط خطی گشته و پر گرد و غبار

یا که شاید سرو ته آئینه را مینگرید

ور نه در ساحتتان ، این همه نازیبائی ؟

کمی از عشق بگوئیم با هم

عرفا میگویند ، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل ، خلق نمودی بنده

عجبا ! عشق ما یک طرفه است ؟

به چه کسی گویم من ؟

می شود دست ز من برداری ؟ بی خیالم بشوی ؟؟

زورکی نیست که عاشق  شدن ما بر هم

من اگر عشق نخواهم چه کنم ؟

بنده را آوردی که شوم عاشق تو ؟؟؟

که برایت بشوم واله و حیران و خراب ؟

مرحمت فرموده ، همه عشق و می ساغر خود را توز ما بیرون کش

عذر من را بپذیر ! این امانت بده مخلوق دگر

می روم تا کپه ام بگذارم

صبح باید بروم بر سر کار ، پی این بد بختی ، پی یک لقمه نان

به  گمانم فردا ، جلوه عشق تو را می بینم ،

در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده ....؟

خوش به حالت که غمی نیست ترا ، نه رئیسی داری

نه خدائی عاشق ، نه کسی بالا دست

تو و یک آئینه بی انصاف ! کج وکوله ست و پر از گرد وغبار

وقت آن نیست کمی آئینه را پاک کنیم ؟

خواب سنگین به سراغم آمد . کم کمک خواب مرا پوشانید

نیمه شب شد و صدائی آمد ، از دل خلوت شب ، از درون خود من

من خدایت هستم

هر چه را میخواهی ، عاشقانه به تقدیم کنم

تو خودت خواسته ای تا باشی

به همان خنده شیرین تو سوگند که تو ، هر چه را می بینی ،

ذهن خلاق خودت خلق نمود

هر چه را خواسته ای آمده است ، من فقط ناظر بازی توام

منتظر تا که چرا یا که که را خلق کنی !

توفقط یک لحظه و فقط یک لحظه ،زته دل ز درون،

خواهشی نا محسوس ، نه به فریاد بلند ،

بلکه از عمق وجود ، ز برای عدم خود بنما ،

تو همان لحظه دگر نابودی ، به همان سادگی آمدنت

خواهش بودن تو ، علت خلق هم عالم شد

تو به اعماق وجودت بنگر ، ز چه رو آمده ای روی زمین ؟

پی حس کردن و این تجربه ها

حس این لحظه تو ، علت بودن توست

تو فقط لب تر کن ، مثل آنروز نخست

هر چه میخواهی ، چه وجود و چه عدم ، بهر تو خواهد بود

در همان لحظه آن  خواستنت

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی ؟؟؟

دلبرم حرف قشنگت این بود

شهر زائیده شدن این باشد ، تا توانم که  فلان کار کنم ،

و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم

پدرم آن آقا ، خلق و خویش ، روشش میراثش ،

همه اش راه مرا می سازد

بنده می خواهم از راه از این شهر به منزل برسم

همه را با وسواس تو خودت آوردی همه را خلق نمودی همه را

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی ! من شدم  عاشق تو

دست من نیست تو را  می خواهم ،

به همین شکل و شمائل  که خودت ساخته ای

شر و بی حوصله  بازیگوش ، مثل یک بچه پر جوش و خروش

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند ، که شوم عاشق تر،

هر چه معشوق به عاشق بزند حرف درشت ،

رشته عشق شود محکمتر...!!!

دیر بازی است که به من سر نزدی

نگرانت بودم ، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگ خواندی

و به آواز بلند ، رمز شب را گفتی

"من چرا آمده ام روی زمین ؟"

باز هم یادم باش

مبر از یاد مرا

همه شب منتظر گرمی آغوش تو ام

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد

خواب من خواب نبود

پاسخی بود به بی مهری من

پاسخ یک عاشق

به خداوند قسم ، من از آن شب ،

دل خود باخته ام بهر رسیدن

به عزیزم ، به خدا...

 

شاعر:؟

[ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ مهتاب ]

یکی اینکه :

رفته بودم اداره ی .... برای گرفتن اطلاعاتی که برای تهیه ی نقشه های مربوط به پایان نامه ام لازم دارم . قبلا در دوران لیسانس واحد کارورزیمو در اون اداره گذرونده بودم و با خلقیات کارمندای اون اداره آشنام . در هر بخش از این اداره ی بزرگ یک رییس و تعدادی کارمند در کنار هم به خوبی و خوشی کار می کنند . وظیفه ی رییس رفتن به ماموریت های یک روزه به نقاط خوش آب و هوای اطراف تهران و سر زدن به باغ و بستان های اون مناطق و گرفتن باج سیبیله و کارمندا هم از صبح تا عصر اونجا چایی می خورند و گپی می زنند و نهار هم که به راهه و الحق چه نهارهایی ! عصر هم یکی دو دست ورقی با سیستم های روی میزشان انجام می دن و اونا که وضع مقام و پستشون بهتره یه گشتی توی نت می زنن و ساعت 4 با سرویس تشریف می برن خونه و پنج شنبه ها رو هم که تعطیلن و کیفشو می برن! هیچ کدومشون هم با نرم افزار مربوط به کارشون که اصلی ترین نرم افزار در زمینه ی  کارشون هست درست و حسابی بلد نیست کار کنه! مگر همون جناب رییس که اونم در ماموریت به سر می بره. علاوه بر این خیلی هم دلشون نمی خواد به دانشجو جماعت کمک کنن . حالا هر چی این مقطع تحصیلی اون دانشجوی بد بخت بالاتر باشه خساست و کنسی و حسادت دوستان خب بالطبع بیشتره !

یادمه مدیر گروهمون در روز دانشجو بهمون کتابی هدیه داده بود که زندگی ناممه ی پروفسور حسابی بود و در اون کتاب اومده بود که وقتی پروفسور برای تحقیقاتش به آلمان رفته بود هر نوع امکاناتی که نیاز داشت در اختیارش گذاشته بودن اونوقت توی این آب و خاک عزیز تر از جانم وقتی می خوای پژوهشی انجام بدی باهات این طوری رفتار می کنن ! پیش از این کسانی رو که به خارج از کشور می رفتن برای پژوهش و درس و اونجا موندگار می شدن شماتت می کردم اما انگار که ...

دیگه اینکه :

گاهی پیش میاد که بعضی شوخی و جدی ها با هم قاطی پاطی ( !!!) میشن و این خیلی بده! یه جورایی آدمو به برزخی هدایت می کنه بس دهشتناک! بد جورایی ! یه پیامک برای چند تا از دوستان فرستادم از این پیامکای لوس بازی که :

-          اگه قرار بود نام دیگه ای داشته باشم نامم چی بود؟

-          بدترین ویژگی اخلاقیم چیه؟

-          بهترینش چیه ؟

-          جمله ای که تا به حال بهم نگفتی چیه؟

هر کسی به فراخور شخصیت و طرز فکر و میزان صمیمیتش و روابط حاکم بینمون پاسخی داد . یه سری از دوستان هم پاسخی ندادند ! اما دوستی که اهمیت خاصی برام داره و حرفاش و وجودش برام عزیزه پاسخی داد که از اون روز منو به فکر فرو برده. شدیدا دلم می خواد راجع به پاسخی که داده باهاش حرف بزنم و مواردی رو متذکر بشم اما از طرفی هم می گم ولش کن بعدا که حرفش پیش اومد حرفات و نقطه نظراتمو بهش می گم ! از یه طرف هم دلم تاب نمیاره تا موقعی که حالا حرفش پیش بیاد یا شایدم اصلا پیش نیاد صبر کنم ! چی کار کنم پس؟!

راستی پاسخ شما به اون پرسشها چیه ؟

در پایان موسیقی دل مستم پیشکش به گوش نازنین دلهاتون:

سل دو سی دو ر ر

 می دو ر

فا می ر

دو سی لا

می می می ر می دو

می می می می ر می دو

دو ر می فا

دو ر می فا سل سی لا دو

می می می می ر می دو

 می می می می ر می دو

دو ر می فا می ر دو

دو سی لا سی سل لا سی دو

 

 

[ پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مهتاب ]

آخ ثانیه های سخت

خون را در رگهایم به جوش آوردید

غیرتم را فشار دادید

رگم بیرون زد

...

مگر می شود غیرتی باشی و

آشفته باشی و

سراسیمه نگاهت را خراش دهند و

دم بر نیاوری که:

ای وای

ثانیه های سختِ بی انتها ...

...

چه می گویی باز؟

باز شاعر شدی؟

باز چشمانت حالت هیز نگاهی  دارد

مجنون وار

به پرنده ی کوچکی که

گنجشک می نامندش و

جوجو می خوانیش و

یک نفس کل شعر را سر می کشی و

باز شاعر می شوی؟

دیشب که پریدی یادت رفت آسمان را چه شد؟

...

نه  ، خوب که فکر می کنم پریشان می شوم

یادم نیست!

راستی چه بلایی به سرش آوردن ابابیل ها؟

...

شاعر جان یادش به خیر

داشتم فکر می کردم

پرواز عجب حالت خوبی است

که یکهو ...

آی گنجشک ها ، گنجشک ها

سراغی از لانه ی کبکهای وحشی دارید؟

دلم وحشی شده

...

آخ شاعر جان داشتی می گفتی

شبها کسی بود انگار

توی گوشت اورادی می خواند

و تو شعرهای وحشی بافقی را

 ورق می زدی

و تو

به آن سوی جیرفت خیز بر می داشتی

به عزم تمدن های گم شده !

و تو

باز بافت را با بافق اشتباه گرفتی

بادگیرهای خنک کویر خشک را با کنته بکش

و قاب کن

روی دیوار بلند پریروز ها

و خاطرات عجین با بافت های سلولی مغزت را

به دست قلم بسپار

چه نقاشیخطی می شود ...

هنرمند هم بودی شاعر؟

...

اینقدر چرت نگو

اراجیف نپخته ی ذهن مهجورت را

به تار و پود وجودم نپیچ که

خسته ام

گیجم

بی حس و حال

بی رمق و مفلوک

این شعر زده ی جذامی را اندکی رها کن

در یاد،

بگذار بپیچد در گوش ترانه های مغموم بی زمان

و آنقدر بپیچد

و آنقدر بپیچد

 تا بمیرد !

...

هی شاعر جان باز پرت و پلا گفتی ها

یادت نیست وقتی عاشق می شدی

رنگ چشمانت چه مخمل گونه خیره می شد به پوست پررنگ شب ؟!

یادت نیست؟

...

یادم بود وقتی از سر کوچه ی تشویش رد می شوم

پایم بلغزد توی جوی بی حال گندابهای گندیده ی همسایه

تا شاید رهگذری دستم را بگیرد و من

سَر بخورم هوری توی دلش!

...

راستی چکمه ها ت را شستی؟

از گل و لای باران پارسال می نالید

همان روز که باران را یک صدا می خواندی

با باد

یادت بود ؟

...

آخ شاعر جان ! شاعر جان !

کمی گل گاو زبان دم کن

بد نیست

حالت را جلا می دهد و گذشته ات را می پوساند اندک!

یک فنجان صبح

پشت نانهای پنیر

یک فنجان ظهر

پهلوی داغی شله قلمکار

یک فنجان شب

کنج آغوش عشق!

 

 

[ یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ مهتاب ]

...

ابریق رفیق بر می دارند که به طهارت می رویم ،

و به غارت می برند !

( سعدی)

[ دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ مهتاب ]
روستای ایستا واقع در شهرستان طالقان شاید مرموزترین روستای ایران باشد، روستایی در خاک البرز که مردمانش در زمان توقف کرده اند. به گزارش مهر  سکوت حکمفرماست و کسی کاری به کار کسی ندارد. در کوچه ها اثری از رد پای تکه آهنهایی که در شهر "خودرو" نامیده می شود نیست. مردمانی که چون تابلو نقاشی زندگی و آداب و رسوم گذشته را در عصر ارتباطات یدک می کشند.نه تنها شبها پای تلویزیون نمی نشینند که به شب نشینی هم اعتقادی ندارند.
عروسی و عزا ندارند و مراسمی چون جشن تولد، سالگرد ازدواج و... برای آنان معنا و مفهومی ندارد.مهمان‌نواز هستند به شرطی که احدی از زنان قصد ورود به روستای آنان را نداشته باشد. همانطور که تا کنون کسی از دنیای بیرون زنان آنان را ندیده است. متمول هستند و از طریق فروش زمینهای پدریشان در تبریز روزگار می گذرانند.شناسنامه ندارند و جزو آمار جمعیت ایران به حساب نمی آیند. هیچگونه خدمات دولتی را دریافت نمی کنند.

جایی که هرگونه امکانات دنیای جدید را نمی پذیرند
اینجا ایستا است؛ مرموزترین روستای ایران! جایی که هیچگونه امکانات دنیای جدید را نمی‌پذیرند و بدون آب لوله کشی، گاز، برق، درمانگاه، ماشین آلات، وسایل ارتباطی و ... زندگی می کنند.
گروهی از پیروان میرزا صادق مجتهد تبریزی، فقیه مشهور دوره مشروطه که با الهام از آرای تجددستیز او چنین زندگی را در زمانه تسلط مدرنیته سامان داده‌اند. میرزا صادق مجتهد تبریزی از فقهایی بود که در هر دو حیطه نظر و عمل، بسیار بر طرد مطلق اندیشه تجدد و دستاور‌هایش تاکید می‌کرد و تا پایان عمر بر عدم جواز استفاده از ابزار تکنولوژیک و امور جدید و مدرن فتوا می‌داد. اهالی روستای ایستا واقع در شرق طالقان اوقات شرعی نماز را با شاخصه‌های خود استخراج کرده و آغاز و پایان ماه مبارک رمضان را نیز با رویت خویش تعیین می‌کنند، به رویای صادقانه معتقدند، آنان به شدت منتظر ظهور امام مهدی ‌(عج) هستند. فرزندان آن بعد از رسیدن به سن تکلیف مختارند که با آنان زندگی کنند یا به شهر تبریز بازگردند، هیچگونه فعالیت‌ سیاسی و اجتماعی نداشته و باورهای خود را تبلیغ نمی‌کنند.

اهالی روستای ایستا شناسنامه ندارند
اهالی روستای ایستا شناسنامه ندارند و از امکانات رفاهی جدید مانند آب لوله کشی، گاز، برق، تلفن، رادیو و تلویزیون و... استفاده نمی‌کنند. کودکان آن روستا به سبک سنتی و مکتبخانه‌ای با فراگیری دروسی همانند واجبات و محرمات فقهی، خوشنویسی و اصول عقاید سواددار می‌شوند.
ساعت مچی و دیواری در محل زندگی «اهل توقف» وجود ندارد و سیمان و آهن در معماری خانه‌های آنان به کار نرفته است. آنان به نحو اسرارآمیزی از مردم فاصله می‌گیرند و کمتر کسی را به خانه خود راه می‌دهند. از هر نوع مظاهر مدرنیته و تکنولوژی دوری می‌کنند و با این عزلت‌گزینی و انتخاب زندگی رهبانی، هاله‌ای از شایعات و سخنان عجیب را در اطراف خود پراکنده‌اند. اهالی بومی طالقان که به درستی نمی‌دانند اینان از کجا آمده‌اند و چه مرام و مسلکی دارند، گاه آنان را اسماعیلی مذهب و زمانی دراویش ترک دنیا گفته قلمداد می‌کنند که در انتظار ظهور امام زمان(عج)هستند.
[ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مهتاب ]

هوا سرد است ، ناجوانمردانه تر از وقتی که دستها به اکراه از بغل بیرون می آمدند، و ناجوانمردانه تر از آن دستهات هستند که  در جیب پالتو فروبرده ای . از کنار پرچم های سیاه می گذری.چایهای داغ بی قند در لیوانهای پلاستیکی سرطان زا ، مملو از زمزمه ی "عمو عباس" بی درنگ به کودکی ها می برندت. به علامت های فلزی و بی شک سنگین . به پرهای رنگارنگ رقصان روی دوش مردانی که فکر می کردی قوی تر از آنها دیگر نیست . و تک پر صورتی که دوست داشتی قدت آنقدر بلند باشد که بتوانی با انگشتان کوچکت لمسش کنی . آخ کودکی های دور از من ! آخ نوستالوژی  غم انگیز دیروز! آخ همنشین افکار مزاحم امروز!

گرم است ، داغ! بس ناجوانمردانه ! نمی توانی یک نفس سر بکشیش . قلپ قلپ باید به مری فرو دهی. سرطان زا بودنش را فراموش کن . داغ است . می چسبد ! لیوان را محکم در دست سردت بگیر و خوب فکر کن. مخالف بودی. با هر نوع بت پرستی. راستی گفتی بت پرستی یاد لات افتادم . لات بی سر و پا ! پسرک ِ به قول خاله جان " آسمون جل " !یک نگاهی به خودش نکرده بود انگار با چه مجوزی عاشق عذرا شد؟ عذرا؟ گفتی عذرا یاد عزی ( عزا) انداختیم. بت های کثیف. مگر نه با دست ساخته شده بودند که پرستیده شوند ؟ پس ...؟ به تو چه ؟ قلپی دیگر. داغ است هنوز. مری را تا خود معده می سوزاند . چهره ات را جمع می کنی. چشمانت را هم . خوب فکر کن. داشتند طلاهاشان را جمع می کردند تا بفرستند عراق. عراق؟ آخ دایی جان ! دایی جان ! گفتی عراق ! گفتی دایی ! مگر حس کوچک کودکیت با آن صداهای دهشتناک آمیخته نبود؟ مگر زمزمه ی ضد هوایی ها از خاطرت رفته؟ یادت نیست تهران خلوت را با شیشه های سراسر شکسته؟ یادت نیست خانه نشین شده بودی کودکی هایت ، دور از دبستان؟ قلپ دیگر را راحت تر فرو می دهی . رسم دنیا همین است. سرما پیروز می شود گاهی و ولرم و ولرم و سرد . دنیا را بچسب ، تا از دهن نیفتاده سربکش . جرعه ای چای بی قند اما گرم. خوب که گرمت کرد حواست را جمع کن. طلا ها و پولهاشان راهی شهر عراقی بود برای بتی دیگر. دوستش داریم دیگر! دامادمان است . دامادمان ...! گفتی داماد ! مادرش خوشحال بود، همسرش زیبا! علامت را چنان روی دوشش می گرداند که انگار پرکاهی سوار جذبه ی آب! همیشه از  دختر کثیف کنار جوی نشین یکپا کبریت می خرید . این اواخر روی ویلچر دیده بودیش . اما ...، خوب یادت نیست. دختر کثیف کنار جوی نشین یک پا را انگارخیلی وقت است که ندیدی! لیوان پلاستیکی سرطان زا را در دست فشار بده. صدای خوبی نیست ! یک چیزی شبیه صدای شکستن ! دنبال سطل مکانیزه ی شهرداری نگرد . این خیابان فراموش شده . مثل دختر کوچولوی مو طلایی قصه هات . فرهنگت اجازه نمی دهد خیابان سی متری شهرداری را آلوده کنی. لیوان شکسته را در دستت نگه دار. باید دور شوی. دیر است . به تو چه که دخترک گرسنه مانده به تو چه که طلاها خرج زریح می شود به تو چه که حتی نمی دانی زریح را چگونه می نویسند به تو چه که پرچم ها سیاهند . کودکی را دریاب! یادت باشد از کنار علامت که رد شدی روی پنجه بلند شو شاید دستت به تک پر صورتی رسید ! خدا را چه دیدی؟

[ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مهتاب ]

بغضی کنج گلویم لانه کرده و راه نفس را سخت بر من بسته است . چشمانم گاه چنان می سوزند و چنان خیس می شوند که حتی بوسه های مهربان او هم از پسشان بر نمی آیند.

 همه چیز از آن روزی آغاز شد که آن آگهی کذایی را دیدم . ثبت نام کردم ، در کلاس های آموزشی شرکت کردم ، آزمون را با بالاترین نمره پشت سر گذاشتم و شدم کارشناس گروه !

قرار بود چهار نفر آمارگیر تحت نظارت من باشند اما به دلیل کمبود نیروی آموزش دیده یک نفر آمارگیر و یک نفر سرباز دوره دیده شدند اعضای گروه 19 ! گروه من !قرار بود مردم را سرشماری کنیم . مردم شهر را ، مردمی از جنس خودمان ! درآمدی که در این بیست روز قرار بود نصیبم شود آن اندازه ای نبود که بخواهد مرا مشتاق انجام کار نماید بلکه تنها جذابیت سخن گفتن با شهر و آشنایی با مردمانی از جنس خودم و یافتن حقیقت شهر دودگرفته ی مهربان قدیمیم بود که مرا مجذوب کار می کرد .

 فرمها را یکی یکی پر می کردیم و با چشمان غمزده ی مردم همنوا می گریستیم . پیرزنی که در پاسخ به پرسشم که چند فرزند به دنیا آوردی چشمان پرغمش خیس شد و از جوان از دنیا رفته اش گفت و در آخر ملتمسانه از من می پرسید که برای تنها فرزند باقی مانده اش (!!!) کار پیدا می شود؟ چه باید می گفتم در پاسخ؟ چطور می گفتم که این آمار بازی ها برای جوانان ما کار نمی شود و برای شکم گرسنه ی فرزندانمان نان نمی شود ! نه نمی شود ! برای خانواده ای که در یک اتاق 13 متری زندگی می کردند خانه نمی شود ! برای مردی که سقف خانه اش از باران چند روزه فروریخته بود سقف نمی شود ! برای دختر سیاه و کثیف کنار خیابان بهارستان که از دست باران به کنج دیوار پناه برده بود و داخل یک جعبه ی خیس خورده ی موز چیکیتا کز کرده بود و می لرزید و منتظر بود تا شاید دستی پولی به سمتش دراز کند و فالی بخرد ، گرما نمی شود! ای وای حافظ! هیچ فکرش را می کردی روزی غزلهایت در دستان کوچک دختربچه ی شش ساله ای زیر باران خیس شود و بلرزد؟!

با همه حرف زدم . با آنها که ناهار اندکشان را سخاوتمندانه به ما تعارف می کردند و با آنها که از پای آیفون تصویری فحشمان می دادند و هم با آنها که وقتی زیر باران می لرزیدیم به استکانی چای مهمانمان کردند و با آن پیرزن مستاجری که از ترس صاحبخانه اش حاضر نشد ما را به زیر سقف پارکینگ راه دهد تا فرمهایمان خیس نشوند و با آن زن فلجی که تمام روز را منتظر تنها پسرش که پیک موتوری بود می نشست و دوست داشت عروسش باشم!!! با همه حرف زدم .با مردم ، با دیوارها با سقف های نیمه فروریخته با درهای چوبی با پس کوچه های بن بست با پیرمرد مسیحی نابینا ، با زنان و مردان متارکه کرده ، با سهیل ، پسربچه ی شیطان کوچه ی شهید فتاحی که چشمانش با لباسهای زیر بند رخت بالکن همسایه مغازله می کرد ، با مردی که به دروغ خود را مستاجر معرفی می کرد و حضور آن چند دانشجو را در اتاق های خانه اش انکار می کرد و کمی لکنت داشت، با آن کارگر افغانی و سه برادرش که از بالای تیرآهن های به هم جوش خورده پاسخ سولاتم را می داد و از همه مان ایرانی تر بود ، با زن جوان بیست و سه ساله ای که فرزندش را در آغوش گرفته بود و فرزند دیگری در شکم داشت و حتی سواد خواندن و نوشتن هم نداشت، با کسی که گفت یکی از فرزندانش را از دست داده و وقتی پرسیدم دخترت را از دست داده ای یا پسرت را با لحنی اعتراض آمیز گفت:  خدانکنه پسرم بمیره، دخترم مرده ! با همه حرف زدم ، با مجسمه ی فردوسی سر خیابان ، با شهر . با تهران حرف زدم و هیچ چیز درست نبود . هیچ جیز سر جایش نبود و هیچ کس عاشق نبود ! عاشق بودن دل می خواهد عاشق بودن ریه های سالمی می خواهد تا هوای تازه ی عشق را بشود درونش جاداد.عاشق بودن دلی زنده می خواهد که بشود تقدیم معشوقش کرد . اما مردم شهر عاشق نبودند حتی پسر پیرزن افلیج! و مردم شهر تنها بودند حتی مردم بن بست دوم جنوبی که در هر اتاق هر خانه اش هشت سر عائله در هم می لولیدند ! و مردم تنها بودند و من تنها بودم !

و هر روز درحالی که بار سنگین فرمهای پر شده از اسرار مردم بر دوشم سنگینی می کرد وارد ستاد می شدم  با کمال حیرت می دیدم که کارشناسان بازبینی فرمها  حتی به ناهارهمکارسربازشان هم رحم نمی کردند !

[ پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ مهتاب ]
........ دلنوشته های کهنه تر>>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره ی تارنما
امکانات وب
RSS Feed